كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

94

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

ضمير « 1 » مستولى شده بازنماى تا به تدارك آن مشغول شويم . نظم چرا خوش نخندى ، نگويى سخن * بكن هرچه خواهى ، كه گويد مكن سلطان در جواب چوپان گفت من مجموع ممالك به تو گذاشته‌ام . تو چنان كن كه من بىدرد دل دو روز توانم بود . تا به اكنون بارى نبوده‌ام و تخلص شكايت به دمشق خواجه كرد و گفت او را ببر و از فرزندان ديگرى بازدار . « 2 » چوپان ملول گشته دمشق خواجه را طلب داشت و نصيحت كرده گفت كدام دولت برابر آن باشد كه كسى هر روز روى پادشاه را ديده مهمات خلايق را تواند پرداخت و بايد كه تو چنان باشى كه اگر از من جريمه‌اى آيد جهت خاطر تو پادشاه از آن گذرد . نه چنان‌كه جان ما به سبب افعال تو در خطر باشد . وصيت آن‌كه از مقصود خود گذشته به اعتقاد خدمت كنى . دمشق گفت روز و شب شمع‌آسا به پاى خدمت ايستاده به ملازمت قيام مىنمايم . اما مزاج پادشاه را چون پيشتر نمىيابم و گمان من آن است كه سبب بىعنايتى پادشاه ، صاين وزير است كه به عرض پادشاه رسانيده كه غير چوپان و چوپانيان هيچ‌كس را در ممالك اختيارى نيست . نظم زر و زور دارند و فرمان و بس * ندارند انديشه از هيچ‌كس آن حق‌ناشناس به تربيت ما پادشاه‌شناس شد . اين زمان قصد ما مىكند . امير قصد وزير كرد و وزير كه نصرة الدين عادل لقب يافته بود ، هرچه از چوپان و پسران

--> ( 1 ) . ك : ضمير منير ( 2 ) . ذيل جامع التواريخ : « گفت مرا ازو چشم بر مال نيست كه تلف مىكند ، زبان خوش نيز ندارد . او را از پيش من ببر و جلا و خان و محمود را پيش من بگذار . » ص 119